بـــه نـــام خــدا?

سلام دخترای گل من:)
پوششت چطوره؟
anonymous poll
چادری – 15
??????? 79%
مانتویی اماباحجاب – 4
?? 21%
مانتویی بد حجاب
▫️ 0%
? 19 people voted so far.
دوس داری چادر بپوشی؟(بدحجاب هاجواب بدن)
anonymous poll
اره صبا – 5
??????? 83%
نه صبا – 1
? 17%
نمیدونم بهش فکر نکردم
▫️ 0%
? 6 people voted so far.
راستش خیلی وقته دوس داشتم درمورد حجابم و اینکه چطور ازمانتویی بودن رفتم سمت چادرباهاتون حرف بزنم?
خب منم مثل خیلی ازدخترا…
ازیه سنی به بعد مورد توجه قرارگرفتم…
اوایل ارایش نمیکردم
چندبارارایش کردم همه گفتن چقدر تغییر کردی رفتم سمت ارایش بیشتر،به روز تر…
خب واقعاااا هم میدیم که وقتی آرایش میکنم… قشنگ ترمیشم… میرم توخیابون اعتمادبنفس میگیرم..
انگارهمه نگام میکردن،ومورد توجه فامیل،غریبه،زن ومرد میشدم…
خب شاید فکرکنید چه نیازی داشتی؟
ولی این توجه برا منی که اعتمادبنفس بسیاااار پایینی داشتم فوق العاده بهم حس خوب میداددیگه!
تصورکن تنها راهی که خیییلی حس خوب میگرفتم همین بود که ارایش کنم بقیه بگن صبا چه خوشگل شدی
خب قطعا منم دوست داشتم… وهفت قلم آرایش میکردم…لنزهای رنگ رنگی میخریدم،موهای جلوم رو هربارمیرفتیم بیرون یه مدل میزدم…یا یور?یاگیس میکردم و…
مانتوهامم خب مانتویی میخریدم که اجق وجق ترباشه… استینش سرب باشه
تودید بیاد،کیپ بدنم باشه…
میرفتیم مسافرنت یه عااالمه مانتو وروسری میبردم پاچه ها شلواربالا واینور واونور عکس میگرفتم توشلوغی و…
حیف که نمیتونم عکسام روبفرستم اصلا قابل باور نیست دختری که اون تیپ رو میزدیه روز بره حوزه و حچاب بزنه و…??
ازطرفی مادری داشتم که به تیپ و.. دختراش اهمیت میداد… دوس داشت همیشه خوشتیپ باشن…
هربارمیخواستیم بریم بیرون مامان و خانواده میگفتن این لباس رنگیه قشنگ تره… کوتاه تره… بیشتربهت میاد ولابد منظورشون این بود که بدنت توش بیشترمشخصه??
همیشهههه فکر میکردم چادر املیه،ععی اینقدر بدام میاااد چادر بپوشم مثل پیرزنا،ادم دوروز جوونه… باید بگرده تیپ کنه… پسراازش خوشش بیاد و…
اصلاااا از ادمای چادری،حجابی،مسجدی، حسینیه ای،بدون ارایش و… خوشم نمیومد…
فکر میکردم اینا افسرده ان که خودشون رو پیچوندن تو چادر….
هیییییچووووقت خودمو روزی تصور نمیکردم که من حجاب بزنم…
و مثل خیلی ازدخترا میگفتم… پاکی به حجاب نیست که به دله آدمه
اهان اینم بگم من ازسوم دبستان نمازام رو میخوندم…
خییلی کم پیش میومد نخونم….
فلسفه نمازرو نمیفهمیدم…
اماهمیشه سعی میکردم بخونم…
قران هم چندباری ختم کرده بودم…
اما خب بد حجابیم رو داشتم…
تااینکه خواهرم رفت دانشگاه…
دیدم چادرمیپوشه و…بعدست میکرد و… ودیدم چقدر خواهرم باحیاترشده،بیشتربهش میاد،یه دختر پاک تر وباخدا ترشده بود…
منم بخودم قول دادم که وقتی رفتم دانشگاه مثل خواهرم حجاب بزنم… چون ادم باحیاترمیشه،باشخصیت ترمیشه،بیشتر تحویلش میگیرن تومحیط رسمی،خانوووم ترمیشه?،راحتتره…
تااینکه سال۹۶شد کنکور دادم و دانشگاه قبول نشدم:))
بهمن ماه۹۶ازمون پذیرش بهیاری اومد،من سریع ثبت نام کردم ورفتم بهیاری شهرکناریمون…
حقیقتش روز اول کلاس بود که میرفتم، اجیمم باهام اومده بود،اینجا دیگه اجیم چادر نمیپوشید،و زده بود توفاز بد حجابی
و چادرش رو به من داد که استفاده کنم(هنوزم دارمش:)
باهم رفتیم من برای اولین بار چادر زذم…
اخه تودلم مونده بود چادر بزنم، وقراربود برای دانشگاه بزنم اما خب دانشگاه نشد دیگه گفتم بهیاری میشه حتما:)
من اصلااااا بلد نبودم چطور زیر چادر مقنعه بپوشم…
یادمه یکی دوساعت سااااااعت یاشایدم بیشترداشتم فقط مقنعه رو زیرچادر درست میکردم…
دقیقا یادمه یه مقنعه سورمه ای پوشیدم بایه تلق زیرش،چادر و یه ساق دست سورمه ای
وقتی اماده شدم اومدم پیش مامانم،مامانم خندید اجیم گفت اولشه بدو بریم دیرشد
رفتیم کلاس،من تادمه کلاس که داشتیم پیاده میرفتیم من هی چادرم میوفتاد???
چندددین بار تو بازار که رد میشدیم چادرم افتاد اجیم میرفت تو مغازه کارداشت من سریع تو اینه مقنعه و چادرم رو درست میکردم…
یادمه ازبس رفتم تواینه که مرده همینجورداشت نگاه میکرد من دارم تواینه چیکارمیکنم?
خلاصه رفتیم کلاس،راستش اصلاااا راحت نبودم باهاش…
سرکلاس مردم تاکارام رو باچادر انجام میدادم…
تو راه هم ازبس افتاد داغوون شدم?
اجیم گفت همینه دیگه تازه اولشه
اینجا استارت چادر پوشیدن من بود…
اوایل فقط براکلاس چادر میزدم…
اونم هنوز با هفت قلم ارایشم…
اصلا ارایشم کم نشده بود…
بعدش کم کم میرفتم بازار،میدیدم میخوام هرکاری انجام بدم یا ازبالاتنه مشخصه اندامم یاازپایین…
و میدیدم مردا چطور نگاه میکنن
حقیقتش چون دیگه هم چادر میپوشیدم هم مانتو قشنگگگگ تفاوت هارو میفهمیدم
وهی مقایسه میکردم
میدیدم با چادر چقدررراحت بین مردا میتونم برم…سرکلاس کارام رو انجام میدم… نگاه ها خیییلی کم شده بود…
بازار راحتم… کسی نگام نمیکرد چندان.. اما وقتی بد حجابم همششش مورد توجه ام باید همش خودمو بپام
خب این کم کم ارامش رو ازم دور میکرد…
تصمیم گرفتم بعلاوه کلاس،بازارهم چادر بپوشم☺️
خبببب دیگه بازار جایی بود که خودم تنها نمیرفتم یا بافامیل میرفتم یا باخانواده…
وهمیشههههه یه کنایه باید میشنیدم که مثل پیرزن ها شدی… تیپ کن… پاکی به دله…دربیار این چادررو… اصلا بهت نمیاد…بدون حجاب خوشگل تری… جووونی… نپوشون قشنگی هات رو…
عقل مردم تو چشمشونه… ازدواج نمیکنی اگر اینجور باشی… پسرا دنبال دخترا خوشگلن الان…
بماند که من بعداز حجاب زدم چندددین برابررررر خواستگارام بیشترشد،ماهی یا دوهفته ای نبود که من خواستگار نداشته باشم…
فوق العاااده خواستگارام بیشترشد… بااینکه بدون حجاب خوشگل تربودم… اما باحجاب خیلی بیشتر دوسم داشتن ازطرف جنس مخالف…
حتی خواستگارایی داشتم که خودشون تیپ میکردن وقشنگ بودن میگفتن نه مابرای ازدواج دختر محجبه میخوایم تو باحیایی چندبارمن زیرنظرت داشتم..
اصلا من هنگ کردم تو اقاپسر که تیپت خیلی بده تو باید دنبال دختربدحجاب باشی
اما اولین ملاکشون به دل نشستن و باحیاوچادری بود
همششش الکیه که پسرا دنبال دختر اجق وجقن…
اخرسر دختری رو انتخاب میکنن که باحیا و تودار و حفظ زیبایی هاش باشه…
من هم تومسیر بد بودم هم مسیر درست،شک نکن دراین مورد
خب خیییلی تحت فشاربودم…
ازیه طرف ی طعنه های فامیل وخانواده…
ازیه طرف داشت درونم یه اتفاقی میوفتاد…
حس میکردم دارم چیزایی میبینم که بقیه نمیبینن…
هنگ بودم… نمیدونستم چمه… دارم به چه صبایی تبدیل میشم…
همش دمه بقیه گیرمیکردم که بهم طعنه میزدن… میگفتم به شما چه دوس دارم و…
اصلا صبر نداشتم حرف بشنوم…یه بار چنان دعوایی بادخترخاله م کردم که گریه کردخخخ
اصلا دست خودم نبود… زورم میومد…
یه مدت ارایش میکردم غلیظ میرفتم توروضه ها بامانتواجق وجق
یاباهمون ارایش غلیظ میرفتم مراسم سخنرانی مذهبی
باهمون مانتو باهمون ارایش باهمون ظاهربد
اما ازاول تااخر حرفای سخنرانی رو گوش میدادم
اصلا نمیدونم چم شده بود…تصور کن هنوز ظاهرم کم وبیش همون بود اما دلم میخواست برم سخنرانی مذهبی شرکت کنم…
ظاهرم همون بود دلم میخواست برم روضه هارو
میرفتم صف اول اول و قشنگ ازاول تااخربه حرفای سخنران گوش میدادم…
توراه برگشت میگفتم صبا توچته؟نه به این ارایش غلیظ سرووضعت رو ببین؟
نه به این مراسم ها
ببین همه چه حجابی دارن… نمیشه که اینجوربری یه راهی رو انتخاب کن…
درجواب میگفتم نمیدونم چطوراززیبایی هام بگذرم…چطور حجاب بزنم… مگه طعنه هارو نمیبینی
یه جا باچادر میرفتم… یه جا با مانتو…اما همیشههه ارایش رو داشتم اونم غلیظ
کم کم شلوارم رو درست کردم…
دمه عید بود دیگه شلوار جین ولی و… نخریدم…
رفتم مغازه گفتم اقا یه شلوار راسته پارچه پنبه ای میخوام…
گفت بذاربگردم اما برای شما شلوارهای جدیدی اوردیم … نگاه کردم همه لگ وتنگ وساپورتی بود باقیمت مناسب ترازشلوارراسته پارچه پنبه ای
نگاشون کردم دیگه اصلا برام جذابیت نداشت…
گفتم نه اقا من همین پارچه ای رو میخوام…
بهم داد رفتم تواتاق پرو پوشیدم،بخودم تواینه نگاه کردم گفتم صبااااا وااای این چه شلواریه یعنی ازاین به بعد باید اینوبپوشم صدبار دورخودم تواتاق پررو تاب خوردم
تصمیم گرفتم بخرمش… قیمتش اون موقع۱۲۰تومان بود گرون ترازاون شلوارلگ وساپورتی ها…
هنوز همون شلواررو دارم?
تو اتاق پررو گفتم صبایعنی قراره زیر اون مانتوهای اجق وجق شلوارگشااااد بپوشی??
خریدم یه شلوار پارچه ای جنسش پنبه،باخط اتو وسط:)
هرجا میپوشیدمش میدیم وااای چقدرراحتم خسته شده بودم ازبس اون لی هارو پوشیدم خخخخخ
عید بود من همزمان این شلواررو گرفتم اما رفتم اهواز،مانتو جلو باز،وکفش جلو باز و… هم خریدم
ببین صددرصد تغییر نکرده بودم…هنوزم همون ارایش،همون مانتو همون کفش ها بندبندی فقط الان شلوارم رو پارچه خریده بودم
رفتیم جلو دیدم چقدر خوبه که اندامم تو پاهام زیاد مشخص نیست چه خوب این شلواررو خریدم…
گفتم خب کفشام زیاد خوب نیست اخه پاهام توش مشخصه و بازم هرجا میرم نگاها جذب میشه
ازطرفی زیر چادر نمیتونستم کفش بندبندی بپوشم اصلاااا بهش نمیومد??
فقط چندبار اون کفش بندبندیارو پوشیدم دیگه نپوشیدم…
هنوزم خیلی نوعه چون زیاد نپوشیدم
دیگه کفشم رو درست کردم و جلو بسته پوشیدم…
یمدت هم اینطورگذشت،بعدم شروع کردم مانتوم رو درست کردن
خب دیگه دیدم مانتوهام توش بدنم مشخصه…
یه چی بگم؟
ازاولش هم بدم میومد که بدنم تو مانتو مشخص باشه روسری روجوری میپوشیدم که بپوشونه اما خب چون همه اینطور بودن اطرافم منم زیاد اهمیت نمیدادم میگفتم کی میبینه؟
مانتوهای جلو بازهم ازاین گیره ها میزدم که چفت بشه
محرم رسیدومن تصمیم گرفتم برامراسم هاچادربپوشم…
خب هواهم خیییلی گرم بود… اما خب گفتم زشته با این وضع برم مراسم ها…
خدایی خییییلی طعنه هم شنیدم خیییلی
این وضع ادامه پیداکردتااینکه بهیاری من تمام شد و مدرکم رو گرفتم…
یه چندمدت بعد دنبال کارمیگشتم و میگفتم ازمون استخدامی نیست…
خیلی تلاش کردم نشد…
اهان اینم بگم که با یه گروه تلگرامی اشناشدم که خیییلی مذهبی بودن که درجهت ترک گناه فعالیت میکردن…
من رفتم توگروهشون خب اول مسخره شون میکردم ومیگفتم این سخنرانی حاج اقاها چیه گوش میدین…
همش حرف الکی میزنن… مردم اینقدر مشکل دارن و…
مثل همین حرفای کوچه بازاری ادما بی دین الان
اونا برام صحبت میکردن… خیلی قشنگ حرف میزد یه اقای طلبه ای… اصلا تحمیل نمیکرد… خیلی قشنگ مسائل رو توضیح میداد چون رشته ش هم فلسفه بود بادلیل توضیح میداد…
حقیقتش دیدگاهم تغییرکرد به سخنرانی…
برخوردهاشون رو که دیدم گفتم چقدر خوبه حرفاشون کاش منم بتونم به اینجا برسم...
حتی یه روزی تو گروه گفتم که با بد حجابی رفتم بیرون و پسری مزاحمم شد دیگه خسته شدم و…
همین اقاطلبه خیلی قشنگ برام توضیح داد درمورد حجاب و…
کم کم فهمیدم قطعااا قراره تغییراتی درونم رخ بده و دارم اماده میشم…
۱۲اسفندماه۹۷بود اگر اشتباه نکنم…
یه دفترگذاشتم و شروع به خودسازی کردم…
یادمه اولین ویژگی که ترک کردم غیبت بود…
کم کم رفتم جلو… عیب های بیشتر درون خودم دیدم ومیخواستم ترکشون کنم
نمیدونستم ازکجا باید شروع کنم؟
درونم یه حسی میگفت الان پرازعیب م اما نمیدونستم چجور شروع کنم؟
ازکدوم ویژگی بد؟
ازحجاب؟
ازشوخی ها؟
ازارایش؟
ازاعتمادبنفس داغون؟
ازغیبت؟
خودمو درست کنم؟
یامحیط رو؟
روزه هام رو چیکارکنم؟
فهمیدم یه چند سالی نمازم همش باطل بوده اوناروچیکارکنم؟
رابطه هام رو چیکارکنم؟
ازطرفی هیییییچ ادم مذهبی درستی اطرافم نبود که حداقل کمک بگیرم
نمیدونستم سراغ کدوم کتاب برم ازکجا استارتش رو بزنم
ازهرکی میپرسیدم ازکجاشروع کنم یه چندتا کتاب معرفی میکرد منم بینش گیج میشدم. .
امابه دلم افتاد ازتفسیر قران شروع کنم… ببینم اصلااااا خدابهم چی میگه:)
برگزیده تفسیرالمیزان رو شروع کردم خییییلی قشنگ بود بنظرررم خداا قشنگ راه رو نشون میداد برام جذاب شد…

دیدم چقدر علاقه دارم وولع برای بیشتر دونستن درمسیرخدا ..
ازهرکی هم میپرسیدم جواب درست حسابی نمیداد الان منکه میخوام تغییرکنم باید ازکجا شروع کنم؟
اگر اشتباه نکنم۱۸مرداد۹۸بود یهو به دلم افتاد برم حوزه…
یه بعدازظهربود،همه هم خواب بودن یهو به دلم افتاد… انگاریکی بهم میگفت خودشه?
تواینترنت یه عالمه سرچ زدم شرایط حوزه چیه؟اصلا حوزه یعنی چی؟
ازدوست اشنا و…که طلبه بودن تومجازی پرسیدم…
یهو مامان اینارو بیدارکردم پاشین که من یه تصمیم گرفتم?
گفتن صبا چت شده،بازیه دردسر دیگه…
الان پول داری میخوای بری حوزه؟؟؟
حوزه خرج داره مخارج داره…
اینجا حوزه نیست…باید بری شهردیگه… میخوای چطور بری؟
پدری داری که حمایتت کنه؟
کی قراره تورو ببره و بیاره؟
همینجور درمورد دینت بخون…
حوزه براچیته؟؟؟خییییلی بایددرس بخونی الکی نیست….
گفتم نه من تودلم افتاده و خداهم حمایتم میکنه...
گفتن حتمادیوونه شدی…
مامانم گفت اصلااااا من راضی نیستم حمایتت نمیکنم صبا…
حالابرو
خییلی گریه کردم… چون اونموقع به خدا چندان باور عمیق نداشتم که کمکم میکنه حتما…. خانواده هم برای اینکه من پشیمون بشم میگفت حمایتت نمیکنیم…
گفتم صبا ببین تو یه سال شاگردداشتی خداروشکر یه منبع درامدنسبی بود امسالم هم درس بخون هم شاگردبگیر… صبح تاظهر درس،بعدازظهرتاشب شاگرد بگیر…
باهمین پول میتونی کرایه رفت و برگشتت رو بدی…
روز اولی که رفتم حوزه خب حقیقتش کسی نیومدباهام…
رفتم خانومه گفت که نگران هزینه کتاب ها نباش ۵۰%تخفیف داره قسط بندیه…
پول کرایه راهت هم نصفش رو موسس حوزه میده??
من داشتم بال درمیاوردم…
خلاصه ثبت نام کردیم ازمون کتبی و مصاحبه هم دادم..
روز اول کلاس دیدم دونفردیگه هم ازشهرمون میان حوزه،پول نصف کردیم و اگر قراربود یه تنه ماهی۵۰۰تومان بدم… ماهی ۱۰۰اینطور میدادم…
خب این یه معجزه بود برام:)
خب من سال۹۸به طور جهشیییی رشد کردم خیییییییلی تغییر دادم خودمو
حوزه سرعت رشدم رو چندددددین برابر کرده بود
اصلا قابل باور نبود من اون صبام… همه چی یهو داشت عوض میشد
واینم بگم علت ورود من به حوزه این بود که تشنه منابع دینی بودم که خدارو بشناسم اهل بیت رو بشناسم اما خب کسی نبود قشنگ راهنماییم کنه….
چون کسی تو شرایط من نبود بچه ها…
گفتم صبا کارخودته… خودت باید بری حوزه و ازعمق و بامنبع دینت رو بشناسی?
میدونستم منی که مسیر اشتباه رو رفتم خییلی قشنگ ترمیتونم هرچی یادگرفتم رو بازبون خودم به بقیه اموزش بدم…
اهان اینم بگم که این کانال رو روزقدرماه رمضان ۹۸زدم…گفتم من داره مسیرم عوض میشه وقتشه که تجربه هام رو به بقیه هم بگم
دیگه هدفم رو گذاشتم این، صبا تو میتونی هم خودت رشد کنی هم بقیه رو رشد بدی??
انگار مسیرم هدفم کااااامل مشخص شده بود…
مسیری که اینبارجز خدا هییییچ حمایتی نداشتم…
مسیری که باید خودم میرفتم تنهایی.. خودم هزینه هام رو میدادم… وخودم مسئولیت انتخابش رو برعهده میگرفتم
اینقدددددر جذب مطالب دینی شذه بودم اینقدر دیدگاهم تغییر کرده بود که حاضربودم هرسختی ای هست بکشم…
حاضربودم برم تویه رستوران ظرف بشورم هرکاری کنم فقط حوزه رو ازدست ندم اصلااااا
خب براهمچین ادمی بااین حجم تشنه بودن .. مانع ها بی معنی ترین چیزا محسوب میشدن:)
گفتم خدایا این من واینم موانع،همه رو میسپارم بخودت…
خدارو شاهد میگیرم تااینجاکه یکساله ازاین مسیرم میگذره،لحظههههه ای لحظه اییی حوزه و انتخابم به من فشارنیاورد
میگم حتی یک لحظههههه…
همهههه چییییی خودش جلو میرفت…
شاگردام زیادشدن…درامدم خوب شده بود به نسبت،هم به درسم میرسیدم هم به حوزه…
معدل بالای حوزه شدم….
به همه چی میرسیدم…
برنامه داشتم هدف داشتم همههه چی خوب شده بود?
و انگارهرچی میرفتم جلو،چیزایی رو یاد میگرفتم که اصلاااا ادمای اطرافم نمیفهمیدن و سکوتم بیشترمیشد دخترا
انگار حس میکردم میرک حوزه میرم تویه محیط معنوی ویه عالمه درمورد خدا ودین یادمیگرفتم برمیگشتم خونه شادبودم نمیتونستمم بگم چرا…
چون هیییچ کس درک نمیکرد…
دوستای خیییلی خوووب وچادری ای پیداکردم…
حجابم رو بیشتر وعام ترکردم…
هی به درونم اضافه میشد درونم پاک ترمیشد… انگار دیگه نیازی به جلب توجه بیرونی نداشتم
اصلاااا اون مانتو های اجق وجق برام اهمیتی نداشت…
هنوز تاهنوزه تو کمد له شدن زیرهمه لباس ها اما اصلا سمتشون نرفتم
دخترا باورکنید داشتم ازدرون به یسری چیزا پی میبردم که هرچقدر درونم بهترمیشد بیشتر بدم میومد از اون مسیری که بودم…
نمیدونم چقدر حرفای منوواقعاااا درک میکنید
ازاون دوراهی که چیکارکنم؟؟
خدا؟یا نظر بقیه و بی حجابیو..؟؟؟
رهاشده بودم… مسیرم مشخص شد…
دوستای قبلی رو گذاشتم کنار… دیگه دخترااای خوبی پیداکرده بودم… قبل ازحوزه فکر میکردم املم که چادر میپوشم ازبس بقیه بهم گفته بودن…
رفتم حوزه فهمیدم اونا امل اندخخخخ
حجابم بیشتروبیشترشد،رفتارام عوض شد…
میدیدم میرم بازار چقدر رااااااااااحتممممممممم
دیگه افراد زیادی نگاه نمیکردن… راحت کارام رو انجام میدادم…
نه حواسم به موهام بود که نکنه پیدا باشه:)
نه حواسم به بدنم بود که نکنه بدنم معلوم باشه….
واقعااااااارااااااحتتتتت شدم
تازه؟
من قبلا بین اقایون نمیتونستم برم مثلا توصف عابر بخاطر وضعم نمیتونستم برم بین اقایون و کارام رو انجام بدم چون خجالت میکشیدم
اما وقتی چادرزدم واقعااااا میدیدم راحت میرم توبانک بین اقایون تو صف عابر تو صف نانوا و….
همه جااااا میتونستم برم بدون اینکه درمرکز دید باشم
اعتمادخانوادم بهم بیشترشده بود،استقلال بیشتری پیداکردم
خییییلی این راحتی رو دوست داشتم ودارمم
دیگه اعتمادبنفسم خوب شده بود… دیگه حس میکردم نیازبه این همه ارایش هم نیست❤️
دیگه به چیزایی رسیده بودم که خداازدرون لایکم میکرد…
و لایک های محیطی اهمیتش برام خییییلی کم شده بود
ارایشم خیلیی کم شده بود…
دیگه تو مغازه ها دنبال مانتو اجق وجق ومدروز نبودم…
دنبال مانتو ساده و شیک بودم
دنبال ساپورت نبودم… دنبال شلوارراسته بودم☺️
دنبال روسری و شال جیغ واجق وجق نبودم… روسری ساده میپوشیدم
هرجا میرفتم دیگه اون مدل حرف نمیزدم لاس بازی و…
حرفام قشنگ شده بود… محترم شده بود… سنگین شده بود
دیگه ازمانتو تنگ منگ خوشم نمیومد …
ازمانتو رسمی ساده استین بلند و… خوشم اومد…
بچه هااینوازته دلم میگم…
هرچقدر میرم جلو چیزایی رو میفهمم ودرک میکنم که ادمای اطرافم نه میفهمنش ونه درکش میکنن
سکوتم بیشترشده.. دیگه گارد نمیگرم… پذیرشم بیشترشده
دیگه کاربه کسی ندارم اینکه نظرشون چیه چی میخوان و…
درمورد چادر هم من هیچوقت نگفتم ونمیگم که حتماااااا ادم باید چادر بپوشه…
ملاک حجاب کامله ازنظرمن…
ولی خب من بشخصه چادررو انتخاب کردم…
چون ادم مانتو بلندو گشادهم بپوشه بازم مثل چادرراحت نیست…
اخرباید حواست باشه ازپایین وبالا اندامت مشخص نباشه
من یهو تغییر نکردم،من کم کم تغییرکردم…
هیچ کس بهم نگفت حجاب بزن خودم فهمیدم…
کم کم خداروشناختم تاحدی..
اهل بیت رو شناختم تاحدی…
و مهم ترازهمه لطف خدابود بچه ها…
من همیشه گفتم ومیگم اگر خدا مراقبم نباشه هر لحظه ممکنه برگردم به قبل…
اما خدا خواست من بیام تومسیرش..
من هیییییچیییی ازخودم نداشتم وندارم هرچی دارم لطف خداست منم تسلیم وراضی ام به رضای خدا?
writer:S.Gh